حبه قندحبه قند، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 5 روز سن داره

شاهزاده کوچولو

6 ماهگی شاهزاده کوچولو

دیگه اون نبض ها و ابراز وجود های کوچولوت تبدیل شدن به مشت و لگد هایی که از روی پوست مامانی میزنه بیرون جوری که بابایی هم میفهمه و خندش میگیره هر چند که  ضربه های جانانه به جاهای حساس مامانی میزنی و جیغمو در میاری ولی باز صبح که از خواب بیدار میشم اولین چیزیه که منتظرش هستم همین مشت های اهنین توئه و به محض اولین حرکت کلی قربون و صدقت میرم و ارامش میگیرم و خدا رو شکر می کنم بعد از اینکه هفته گذشته یه سونوگرافی دیگه رفتم تا مطمئن بشم تو یک پسملک ناناز هستی اسمی که برای تو انتخاب کردین رو علنی کردیم                       ...
25 ارديبهشت 1392

آغاز هفت ماهگی

ا مروز تو وارد هفت ماه شدی  و ما داریم کم کم خودمونو برای ورود تو اماده میکنیم هر چقدر به روز موعود نزدیک تر میشیم نگرانی ها ودلشوره های من بیشتر میشه به روزهای با تو بودن فکر میکنم به مراقبت هایی که احتیاج داری به وظایفی نسبت به تو دارم به آینده ی تو .. به تربیت صحیح تو... ... به اینجاش که میرسم یه سنگینی توی وجودم حس میکنم سنگینی یه مسئولیت مهم . .   آخه من یه مامان کوچولو هستم یه مامان بی تجربه واقعی از خدا می خوام که کمکم کنه                  ...
25 ارديبهشت 1392

ترانه مادری

. . دستمو می گذارم روی دلم مثل یه موج از زیر دستم رد می شی قلبم هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوورررری میریزه پایین باورم نمیشه تو همون آلبالو کوچولوی من هستی که الان این جوری تو دل مامان بالا و پایین میری باورم نمی شه که داره یه عضو جدید بهمون اضافه میشه یه عضو جدید از گوشت و پوست خودم باورم نمی شه دارم  "مـــادر" میشم ولی چشمه های مهر مادری رو توی وجودم حس میکنم که داره یواش یواش می جوشه گاهی اوقات وقتی حرکت می کنی ناخودآگاه قربون صدقت می رم همش لحظه های با تو بودن رو تصور می کنم لحظه ای که راه میری، زبون باز می کنی، شیطنت هات یا حتی پوشک عوض کردنت   ...
25 ارديبهشت 1392

روز مادر

انقدر واژه مادر عمیقه که توی خودم نمیبینم که دارم یه مادر میشم هر چند هنوز یه مامان کامل نشدم اما به محض تولدت منم میرم جزء مامانا و بهشت میره زیر پاهام البته به یمن وجود تو عزیزم ...
25 ارديبهشت 1392

دیدار دوباره

چهار شنبه  من برای بار دوم و بابایی برای اولین بار روی ماهتو دیدیم به محض اینکه تصویرت روی صفحه ظاهر شد بابا خم شد تو شیشه مانیتور و یه لبخند عمیق رفت روی لباش کلی دست تکون دادی انگشت شصتتو خوردی و دل بابا رو بردی توی 12 هفته 4روزگی بودی و اندازت 61 *21 میلیمتر دکتر گفت همه چیزت برای این سن خوبه الحمدالله ایشالا که سالم و تندرست پا به این دنیا بذاری دوست دارم و می بوسمت     ...
25 ارديبهشت 1392

بسیار سفر باید تا پخنه شود خامی سفر شماره (1)

اولین مسافرت تو به خطه سر سبز مازندران به همراه بابابزرگ و مامان بزرگ   که همه فکر می کردند تو بچه ی اونایی نه من :(   خوب این خیلی هم بد نبود و همسفرای دیگه ای که بعدا معرفی میشن توقفی در بابلسر سری به دوست پدر بزرگ اینجا پشت بوم پاژ دوست پدربزرگ بود و بسیار سرد اولین ساحلی بود که رفتی ولی چون خیلی سرد بود تو از پشت شیشه ها ساحل رو نگاه کردی ولی مقصد اصلی ما اونجا نبود مقصد اصلی ما یکی از زیباترین ساحل های مازندران بود یعنی نور دریای نور دیدنی و با وجود تو دیدنی تر بود   و آسمونش هم آبی تر درست همین جا بود که عشق بابا هم به تو  عمیق تر ...
24 ارديبهشت 1392

خرید به همراه تو

  می خواستم برای سال نو مانتو بخرم ساعت یه ربع به نه رفتم هفت تیر تو توی ماشین پیش مادربزرگی صافـتـقیم رفتیم توی مغازه منتخب سه تا مانتو باعجله پرو کردم یکیشو خریدم   ساعت 9 برگشتیم پ.ن:یه مانتوی خانومانه خریدم  چون امسال عید من مامان هستم         ...
20 فروردين 1392

تا 3 نشه بازی نشه

 تو سه ماهه شدی به همراه کلی تغییرات اول از همه اون لپ های قشنگت بعد از اون واکسن کذایی روز به روز اب تر شد و کلی لاغر شدی دوم اینکه نطقت حسابی باز شده کلی برای همه حرف میزنی به گون ای که آقونی صدات میکنن سایر مطالبی که میگی: ماما، اوما، نمه ،عوو عوو، ققققققق،ایققققققق ، آعو ، عوآ و ازاین تیپ کلمات وقت هایی که کار دارم تو رو میذارم توی تختت و با عروسکای گردون و خرسی توی تختت سرگرم گفت گو و بازی میشید حرفاتو خیلی secret شده چون تا وقتی دوربینو میبینی خاموش میشی   گریه های لوسانه ات هم منو کشتههههههه کلی هم در دری شدی میذاریمت توی کریر صندلی عقب و می ریم بیرون شما ساک...
7 فروردين 1392